گويي پانزده ارديبهشت همين روز قبل بود كه براي كمك به دوستان به مصلي رفتم، و چه زود گذشت...
ده روز تلاش براي كمكي هر چه كوچك به راديويي بزرگ، به بزرگي جوان...
ده روز دوستي، ده روز در كنار هم بودن، ده روز زندگي در محيط فرهنگي و در يك كلام ده روز خاطره...
گر چه امسال مثل سال قبل استقبال از غرفه شور و هيجان نداشت، گرچه امسال عزيزاني كه سال قبل در غرفه بودند، امسال از گرمي حضورشان در غرفه محروم بوديم، اما باز هم استقبال چندان بد نبود...
يادش بخير اختتاميه كتاب 87، حضور حامد جواد زاده در كنار خيل عظيم مجريان و از همه مهم تر، دكتر شهرام گيل آبادي...
يادش بخير اجراي زنده پارازيت...
اما امسال به دليل درگيري هاي جشنواره بين المللي راديو حضور شبكه در نمايشگاه كم رنگ بود...
فقط برنامه هاي گل هاي كاغذي، هزارپنجره و نشاني به طور زنده از نمايشگاه پخش مي شدند، در نتيجه صبح ها غرفه سوت و كور بود...
در اين ده روز عزيزان زيادي تلاش كردند تا لحظاتي خوش براي مخاطبين راديو مراجعين غرفه راديو جوان رقم بزنند، از اين جمله اند:
عزيزان روابط عمومي: آقايان مسعود صالحي، كيان حقيقت ناصري و ميلاد تائبي (از همين جا روز روابط عمومي رو به اين عزيزان تبريك ميگم)
دوستان واحد سيار: عبدالله كريمي، محمدحسن اصغري
حفاظت واحد سيار: اسماعيل محمديان
صدابرداران: مسعود زارعي و مهدي پيران
بروبچه هاي روابط عمومي نمايشگاه، علي الخصوص حامد فلاحتي
دوستاني كه در ساخت برنامه ها مشاركت داشتند:
مهدي شاهرضايي، مهران دوستي، رضا عزتي، لاله اكبري، پروين شريف زاده، حامد مشكيني، و...
كليه بچه هاي باشگاه راديويي جوان و عوامل برنامه منطقه آزاد: امين نبي
اللهي، ميثم فكري، زهره سادات هاشمي، خان محمدي، سجاد عزتي، مرضيه خواجه
محمود و ...
دوستاني كه توي اين مدت تشريف آوردن و ما رو شاد كردن: سينا هنربخش، امير
صبري، عليرضا نجف آبادي، حامد كوچكي، و خانم ها نجف آبادي، شمس، ياسيني،
مقني پور، كوچكي و دوستان ديگر خودم، محمد، مصطفي، سجاد و...
در پايان اميدوارم تونسته باشم توي اين مدت كوتاه كمك ناچيزي به اين عزيزان كرده باشم...
روز پنجشنبه جشن تولدم رو گرفتم با يه روز تأخير و با حضور گرم تعدادي از دوستان حلقه وب. ممنونم از كساني كه با شركت در اين مراسم باعث شادي روح بنده شدند...
و چنين بود كه ده روز به خاطره پيوست...
شبه قول: به زودي اگه مشكلي پيش نياد عكس هايي كه توي اين چند روز گرفته شد رو ميذارم براي دانلود. از همه دوستاني كه عكسي گرفتن خواهش مي كنم براي من ارسال كنن تا در اختيار همه قرار بگيره. اينم آدرس ايميل: iqbahal@gmail.com
يك مرتبه ديگه روز روابط عمومي رو به دوستانم در روابط عمومي شبكه راديويي جوان تبريك ميگم...
بالأخره من دقایقی قبل از دیار باقی به سرای فانی شتافتم…
در ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۷ جهانی را با تولد خویش به وجد آوردم.
روحم شاد و راهم پر رهرو…
به همین منظور امروز در مرحله غرفه رادیو جوان برای پذیرایی از شما عزیزان اعلام آمادگی کرده بودم که دوستان گفتند به روز آتی موکول شود. از این رو مراسم در روز پنجشنبه برگزار خواهدشد…
ضمنا فرزاد حسني هم امروز اومد ولي چون از قبل خبري نداده بود اطلاع رساني نشد...
محل غرفه همون جاي سال قبل:
ضلع جنوبي شبستان، روبروي درب قنبرزاده (شماره دوازده)
در صورتي كه غرفه رو نيافتيد مي تونيد از ساير راديوها كمك بگيريد...
سلام...
اينم از قولي كه داده بودم...
جزيره ناشناخته 1
جزيره ناشناخته 2
جزيره ناشناخته 3
متأسفانه ساير موزيك ها رو پيدا نكردم...
صبح عازم سفرم و امسال هم بخش عمده عيد رو مشهدم و نايب الزياره همه شما عزيزان...
ضمنا كماكان فراخوان ارسال عكس هاي جشن آغاز به قوت خود باقي است...
عيد همگي مبارك...
حجم کل تصاویر حدود ۱۰ مگابایت هست…
تصویر اول
تصویر دوم
تصویر سوم
تصویر چهارم
تصویر پنجم
۱- به دلیل کیفیت بالای تصاویر، یه مقدار حجم زیاد هست و سرعت لود کمه، تحمل کنید…
۲- جا داره از آقای صالحی، سرپرست روابط عمومی و دوست عزیزم میلاد تائبی تشکر کنم…
۳- عزیزانی که توی مراسم عکس گرفتن، اگه تمایل داشتن عکسی رو که گرفتن با
دیگران شریک بشن، واسم ایمیل کنن تا اینجا ازشون استفاده کنیم…
۴- لطفا اطلاع رسانی کنید که تصاویر به همه برسه…
کلیه عزیزان در جریان باشید که اگه مشکلی پیش نیاد، فردا شب به امید خدا آهنگ چند تا از کارتون های قدیمی رو واسه دانلود میذارم…
و اما اطلاع رسانی:
کلیه افرادی که قصد عضویت در باشگاه رادیویی جوان رو دارن یه سری به اینجا بزنن.
پیش خود فکر به حالم کردند/ اَنسپِکتُر ژنرالم کردند
چند مه رفت و ماژورهال آمد / شُشم از آمدنش حال آمد
یک معاون هم از آن کج کُلهان / پرورش دیده در امعاءِ شَهان
جَسته از بینی دولت بیرون / شده افراطیِ افراطیون
آمد از راه و مَزَن بر دِل شد / کار اهل دل از او مشکل شد
چه کُنَد گر مُتِفَرعِن نشود / پس بگو هیچ معاون نشود!
الغرض باز مرا کار افزود / که مرا تجربه افزون تر بود
چه بگویم که چه همت کردم / با ماژورهال چه خدمت کردم
بعد چون کار به سامان افتاد / آدژُوان تازه به کوران افتاد
رشته کار به دست آوردند / در صفِ بنده شکست آوردند
دُم علم کرد معاون که منم / من در اطرافِ ماژور مؤتمنم
کار با من بُوَد از سَر تا بُن / بنده گفتم به جهنم تو بِکُن!
داد ضمناً ماژورم دلداری / که تو هر کار که بودت داری
باز شد مشغله تفتیش مرا / دارد این مشغله دل ریش مرا
کاین اداره به غلط دایره شد / چون یکی از شُعَبِ سایره شد
اندر این دایره یک آدم نیست / پرسنل نیز به آن مُنضَم نیست
شعب دایره من کم شد / شیر بی یال و دم و اشکم شد
من رئیس همه بودم وقتی / مایه واهمه بودم وقتی
آن زمان شمر جلودارم بود / اَصْبَحی کاتب اسرارم بود
رؤسا جمله مطیعم بودند / تابعِ امر منیعم بودند
حالیا گوش به عرضم نکنند / جز یکی چون همه فرضم نکنند
آن کسانی که بُدند اذنابم / کار برگشت و شدند اربابم
با حقوقِ کم و با خرج زیاد / جِقّه چوبیم از رُعب افتاد
روز و شب یک دم آسوده نیم / من دگر ای رفقا مردنیم
اینم از بخش پایانی…
آخه اين شعر خودش اونقدر نيست كه هشت قسمتش كنم. قسمت بعدي قسمت آخرشه...
---
(انقلاب ادبي محكم شد/فارسي با عربي توأم شد)
درِ تجديد و تجدد وا شد/ادبيّات شلم شوربا شد
تا شد از شعر برون وزن و رَوي/يافت كاخ ادبيات نُوي
مي كُنم قافيه ها را پس و پيش/تا شوم نابغه دوره خويش
گِله من بُوَد از مشغله ام/باشد از مشغله من گِله ام
همه گويند كه من اُستاد/در سخن دادِ تجدد دادم
هر اديبي به جلالت نرسد/هر خَري هم به وكالت نرسد
هر دَبَنگوز كه والي نشود/دام اِجلالُه العالي نشود
هر كه يك حرف بزد ساده و راست/نتوان گفت رئيس الوزراست
تو مپندار كه هر احمق خر/مُقبِل السَّلطنه گردد آخر
كارِ اين چرخِ فلك تو در توست/كس نداند كه چه در باطن اوست
نقدِ اين عمر كه بسيار كم است/راستي بد گذراندن ستم است
اين جوانان كه تجدد طلبند/راستي دشمن علم و ادبند
شعر را در نظرِ اهل ادب/صبر باشد وَتَد و عشق سَبب
شاعري طبعِ روان مي خواهد/نه معاني نه بيان مي خواهد
آن كه پيش تو خدايِ ادبند/نكته چينِ كلماتِ عربند
هر چه گويند از آن جا گويند/هر چه جويند از آنجا جويند
يك طرف كاسه شأن و شرفم/يك طرف با همه دارد طرفم
من از اين پيش معاون بودم/نه غلط كار و نه خائن بودم
... آمد و معزولم كرد/سه مه آواره و بي پولم كرد
چه كنم مركزيان رشوه خورند/همگي كاسه بَر و كيسه بُرند
—
بعد التحریر: دیروز دومین سالگرد بلاگ نویسی من بود. سال دوم پرفراز و نشیب تر بود…
توی سال دوم بود که من آدرس جدید دست و پا کردم اما توی همون سال هم اون
آدرس به علت زیاده خواهی و مسئولیت نشناسی میزبانم از بین رفت…
امیدوارم توی سال سوم مجدد اون آدرس رو پس بگیرم…
خلاصه اینکه سال سوم، دیدی تو رو هم دیدم؟؟؟
هر چه گفتي تو اطاعت كردم/صرفِ جان، بذلِ بضاعت كردم
حق تو را نيز چو من خوار كند/به يكي چون تو گرفتار كند
دوري و بي مزگي باز چرا/من كه مُردَم ز فراقت، دِ بيا
بكشي همچو من آهِ دگري/بشوي چشم به راهِ دگري
تا تو هم لَذَّتِ دوري نَچَشي/دست از كشتنِ عاشق نَكَشي
اين سخن ها به كه مي گويم من/چاره دل ز كه مي جويم من
دايم انديشه و تشويش كنم/كه چه خاكي به سر خويش كنم
يك طرف خوبيِ رفتار خودم/يك طرف زحمتِ همكارِ بَدَم
يك طرف پيري و ضعفِ بصرم/يك طرف خرجِ فرنگِ پسرم
دايم افكنده يكي خوان دارم/زائر و شاعر و مهمان دارم
هر چه آمد به كَفَم گُم كردم/صرفِ آسايشِ مَردم كردم
بعدِ سي سال قلم فرسايي/نوكري، كيسه بُري، مُلايي
گاه حاكم شدن و گاه دبير/گَه نديمِ شَه و گَه يارِ وزير
با سفرهايِ پياپي كردن/ناقه راحت خود پي كردن
گَردِ سرداريِ سلطان رُفتن/بله قربان بله قربان گفتن
گفتن اين كه مَلِك ظِلِّ خداست/سينه اش آينه غيب نماست
مدّتي خلوتيِ خاص شدن/همسرِ لوطي و رقّاص شدن
مرغِ ناپُخته ز دَوْري بُردن/رويِ نان هِشتَن و فوري خوردن
ساختن با كمك غير و كمك/از برايِ رفقا دوز و كلك
باز هم كيسه ام از زر خالي است/كيسه ام خالي و همّت عالي است
با همه جُفت و جَلا و تك و پو/دان ما پُش ايلْ نيامِمْ اَنْ سُلْ سو
نه سري دارم و نه ساماني/نه دهي، مزرعه يي، دُكّاني
نه سر و كار به يك بانك مراست/نه به يك بانك يكي دانگ مراست
بگريزد ز من از نيمه راه/پول، غول آمد و من، بسم الله
من به بي سيم و زري مأنوسم/ليك از جاي دگر مأيوسم
كارِ امروزه من كارِ بدي است/كارِ انسان قليل الخردي است
ادامه دارد...
بنابراین بی خیال به روز رسانی شدم و رفتم پی مطالعه.
از اونجایی که ارادت خاصی خدمت ایرج میرزا دارم باهاش خلوت کردم. مشغول ایرج خوانی بودم که به مثنوی انقلاب ادبی رسیدم. دیدم خیلی شعر قشنگیه و قدیمی هم نشده. از اون شعراست که به درد هر زمانی می خوره. این بود که تصمیم گرفتم واسه آپم بنویسمش، اما انگیزه نداشتم…
در جستجوی انگیزه بودم که یه انگیزه خوب به ذهنم رسید: آپ می کنم تا همگان بدانند که من کی هستم…
تا اینجای کار به خوبی و خوشی گذشت اما یه مشکل دیگه، اونم اینکه چون مثنویش یه خورده طولانی بود هم از حوصله من خارج بود که تایپ کنم، هم احتمالا از حوصله خواننده. این شد که تصمیم گرفتم در هشت قسمت آپ کنم تا هم همگان بیشتر بدانند که من کی هستم، هم اینکه خوندن شعرش خسته کننده نمیشه. البته اگه پشت سر هم می نوشتم هم خسته کننده نبود، چون خیلی شعر رو روون سروده این شاعر فقید…
این شما و این قسمت اول:
ای خدا باز شب تار آمد/نه طبیب و نه پرستار آمد
باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه/آن سر زلف و بُناگوش چو ماه
دردم از هر شبِ پیش افزون است/سوزشِ عشق ز حد بیرون است
تندتر گشته ز هر شب تَبِ من/بدتر از هر شبِ من امشبِ من
نکند یادِ من آن شوخ پسر/نه به زور و نه به زاری و نه زر
کارِ هر دردِ دگر آسان است/آه از این درد که بی درمان است
یا رب آن شوخ دگر باز کجاست/کاتش از جانِ من امشب برخاست
باز چشمِ که بر او افتاده است/که دلم در تک و پو افتاده است
به بِساطِ که نهاده است قدم؟/که من امشب نشکیبم یک دم
بر دلم دایم از او بیم آمد/تِلْگِرافاتْ به بی سیم آمد
ساعتِ ده شد و جانم به لب است/آخر ای شوخ بیا نصف شب است
گر یایی تو شوم دیوانه/عاشقم بر تو، شنیدی یا نه
هر چه گفتی تو اطاعت کردم/صرفِ جان، بذل بِضاعت کردم
حق تو را نیز چو من خوار کند/به یکی چون تو گرفتار کند
دوری و بی مَزِگی باز چرا/من که مُرْدم ز فِراقت دِ بیا


