تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

پنجشنبه: 20 تير 1387
اتوسرويس آقا اصغر، به نظر شما اينجا چه مي كنند؟؟؟!!!
بيچاره آقا اصغر!!!
براي سرويس كردنش هم مكان مشخص كردن اونم به صورت علني...
چرا بعضي از صاحبان اصناف اصلا براي نامگذاري مغازه هاشون يه كم وقت نميذارن كه فكر كنن؟؟؟
07:13

ساعت 10:30 آقا پليسه يه برگ جريمه داد خدمتمون...
البته تنها نبوديم، همه ماشين هايي كه از اون مسير ميومدن رو نگه ميداشت، يه قبض مي داد كه يعني تند مي رفتين...
واقعا راهنمايي و رانندگي مأموران زحمتكشي داره، جريمه حدود 10 ماشين تقريبا دو دقيقه طول كشيد...
10:37

آن مرغ خورده شد...
آن مرغ با برنج خورده شد...
آن مرغ با برنج در سبزوار خورده شد...
16:43

پهنه كوير، زيبايي ها و سختي ها...
هر بار مي انديشم كه آيا مي آيد روزي كه ديگر از اين مسير گذر نكنم؟؟؟
اما دگر بار كه مجبور به گذر از اين زيباي خشن مي شوم از سختي هايش هم لذت مي برم...
مردماني سخت كوش با چهره هايي خشن اما قلب هايي مهربان...
17:31

ساعت 19، اينجا مشهد است، عوارضي دوم اتوبان باغچه، صداي آي كيو...
باز آمدم تا مدتي رحل اقامت در مشهد بگسترم و تريپ آويزان بردارم...
19:04

جمعه: 21 تير 1387
كوهسنگي، همان تقاطع آشنا...
اين بار با موتور ابن الوقت...
لذت بخش بود...
به همه جا سرك مي كشيديم...
بستني طلاب هم عجب حالي داد...
بنا بود سيد حسين حسيني قراري بگذارد براي ديدن بچه هاي مشهدي، ولي گويا فرصت نكرده بود...
كافي نت مزخرف بود...
همه سايت ها را باز مي كرد، الا GMail!!!
نمي دانم چه پدركشتگي با من داشت كه اجازه چك كردن نامه مجازي را نمي داد...
التماس دعا فراوان بود...
احتمالا دوشنبه به حرم بروم...
شايد هم امروز...
فعلا كه بايد براي مراسم يكشنبه آماده شوم...
به شخصه مايلم به مانند هپلي در مراسم حاضر شوم، ولي خانواده مجوز اين كار را نمي دهند، نمي دانم چرا بي جهت سخت مي گيرند...
23:06

شنبه: 22 تير 1387
فردا مراسم هست و به احتمال زياد ... خواهيم شد...
از بامدادان تا شامگاهان ابوي محترم در مقابل ديدگانم بود...
اگر موتور ابن الوقت نبود كه نه تنها ابوي، بل هفت پشت پدري و مادري در مقابل چشمانم بودند...
02:15 - 24 تير 1387

يكشنبه: 23 تير 1387
دايي كهتر خويش را زن داديم رفت...
به سلامتي آنگونه كه مي تفكريدم سخت نبود، گرچه سهل هم نبود...
كماكان پس لرزه ها ادامه دارد...
در دگر بيت مشغول كار و تلاشند، ولي من ديگر جنازه اي بيش نيستم و در اين بيت به همراه ابن الوقت مشغول چرت شبانگاهي...
ساير خاطرات را نمي توانم بنويسم، چون به شدت احساس درد در كليه اعضاي بدن دارم...
منتظرم كسي چيزي بگويد تا به جانش بپرم...
02:20 - 24 تير 1387

دوشنبه: 24 تير
كماكان دردسرهاي پس از مراسم...
به شكل كاملا حرفه اي از گير كار در رفتيم...
چه كنم با عذاب وجدان؟؟؟!!!
با موتور ابن الوقت به گردش و تفريح در شهر پرداختيم...
ياد كوهسنگي را مجدد زنده كرديم...
22:01

سه شنبه: 25 تير 1387
پدر بزرگ و مادر بزرگ را تا فرودگاه بدرقه كرديم و برگشتيم...
آنها رفتند سوريه و ما (من و ابن الوقت) پس از رجعت به منزل رفتيم به ميعادگاه خودمان، كوهسنگي...
مختصر پذيرايي اي از خود كرديم و بازگشتيم...
سرمان را بگيري لنگمان كوهسنگي است و لنگمان را بگيري سرمان...
تا ساعت 23:30 كوهسنگي بوديم...
عجب حالي داد، جاي همگي خالي...
10:05 - 26 تير 1387

چهارشنبه: 26 تير 1387
امروز منزل دايي بزرگ دعوت بوديم...
آدمي وقتي تريپ آويزون برداره همينه ديگه، گاهي خونه مادربزرگه، گاهي خاله، الآنم كه نوبت دايي شده ديگه...
به اتفاق ابن الوقت و موتورش خواستيم سه نفري خواستيم بريم كوهسنگي كه به دليل مسائلي كه ايام ماضيه در آن محل بوجود آورديم بي خيالش شديم...
عوض كوهسنگي خواستيم بريم وكيل آباد ولي باز هم ميانه راه شلوغ تصميمان را تغيير داد و گفتيم عوض وكيل آباد برويم خدمت تازه داماد كه دايي كوچكتر باشد...
ساعت 11 شب رسيدم دم منزل داييم اينا و دايي را كشانديم دم در و احوالش را ضمن مقاديري غربتي بازي جويا شديم يا بهتر بگويم گرفتيم و خنديديم، آخه با هم شوخي داشتيم...
فردا قرار است به تهران باز گرديم...
تا چه پيش آيد...
00:27 - 27 تير 1387

پنجشنبه: 27 تير 1387
صبح علي الطلوع، ساعت 9 بيدار شدم. به فرمان خالوي مهتر در خانه ماندم تا آقاي ADSL براي اصلاح خطي كه حدود يك هفته اي مي شود كه قطع است بيايد...
پيش از رسيدن نامبرده آقاي ابن الوقت رسيد و با هم به هم و همه خنديديم. ما نيز با هم و همه شوخي داريم...
ADSLچي آمد و رفت. مشكل خط را نيز موكول كرد به شنبه...
با ابن الوقت رفتيم پي شرخري...
ناهار آش بود از جنس پشت پا...
نمي دانستم پشت پاي پدر بزرگ و مادر بزرگ تا به اين حد داغ است...
پس از صرف ناهار رفتيم پي ولگردي...
قصد كوهسنگي كرديم ولي باز به دليل روز پيشين بي خيال آن شديم اما دل بلال مي خواست...
چه كنيم و چه نكنيم گفتيم فعلا وكيل آباد منطقه امني است براي ما...
رفتيم نفري سه بلال خورديم، خواستم نفري دو ديگر هم بگيرم كه ابن الوقت مانع شد، و چه خوب كرد كه مانع شد...
پس از كوفت كردن بلال ها ديديم حدود 4 ساعت فرصت هست و خوبيت ندارد آدم زود برود به منزل تازه داماد، اين شد كه قصد طرقبه كرديم و غلط كرديم...
در ميانه راه برگشتيم و پس از اندكي گردش در شهر و ابتياع يك عدد چيپس و يك چي توز موتوري به عنوان خانه نويي خواستيم به منزل دايي برويم كه از اتاق فرمان به ابن الوقت فرمودند زود است...
ما مانديم و خانه نويي خوشمزه كه نبايد با آن تنها مي مانديم...
چي توز موتوري به تنهايي از گلو پايين نمي رفت، دو قوطي كوكا خريديم و سبك مشهدي خورديم و بعد هم چي توز را خورديم...
كوكا جدا، چي توز موتوري جدا! و ديگر هيچ!!!
اما چيپس با سلام و صلوات سالم به مقصد رسيد...
(خوب شد با دايي خويش شوخي داشتيم!!!)
تا 12 شب آنجا بوديم و شام هم خورديم...
خسته بوديم و خواستيم شب همانجا بمانيم كه به ما گفتند غلط بي جا ممنوع. البته با چشم و ابرو گفتند...
با كي ترس ساعت 12 شب موتور را آتش كرده و قصد منزل كرديم...
در راه كلي خنديديم به كساني كه با ما شوخي داشتند و كلي مسخره كرديم عزيزان بي جنبه اي را كه با ما شوخي نداشتند...
فردا صبح تومار اين سفر در هم مي پيچد...
از كليه عزيزاني كه در اين سفر همراه من بودند تشكر مي كنم:
1- ابن الوقت...
2- موتور ابن الوقت...
3- جايگاه بنزين شهيد قره ني...
4- مجيد، بنزين چي جايگاه...
5- خاله...
6- شوهر خاله...
7- اون يكي پسرخاله...
8- دايي...
9- اون يكي دايي...
10- حسش نيست، يه جا ميگم: كليه اقوام و فاميل وابسته...
11- عليرضا افتخاري...
12- عبدالحسين مختاباد...
13- محمد اصفهاني...
14- حسام الدين سراج...
15- راديو جوان كه اينجا روي رديف 98.70 ما رو مي شنووند...
16- سيد حسين حسيني كه من و شرلوك هلمز رو پيچوند...
17- شرلوك هلمز...
18- كليه سوپرماركت هايي كه از آنها ISTAK يا به قول خودمون ايشك خريديم...
19- آقايان كوهسنگي و وكيل آباد...
20- امپراتور...
21- ميوه فروش محل ابن الوقت اينا...
22- سينا هنربخش...
23- كارت سوختي كه مجيد براي سوپر زدن به موتور ابن الوقت از اون استفاده مي كرد...
24- روغن موتور ليكو مولي كه توي موتور ابن الوقت بود...
25- نانوايي محل...
26- بستني طلاب...
27- كليه مخازن و سطل هاي زباله مستقر در سطح شهر، علي الخصوص مخزن مستقر در چهارراه خاطره انگيز...
28- كليه اشخاص حقيقي و حقوقي كه در اين مدت با آنها شوخي داشتيم و به آنها خنديديم...
29- كليه اشخاص حقيقي و حقوقي كه با آنها به بند قبل خنديديم...
30- ماشين خودمون...
31- موتور ابن الوقت...
32- بانك صادات ايران (يادم نيست كدوم شعبه بود)...
33- تالار...
34- موتور ابن الوقت...
35- همسايه پاييني مادربزرگم...
36- كافي نت كليك...
37- موتور ابن الوقت...
38- باجه مطبوعات چهارراه دكترا...
39- بستني قيفي فروش چهارراه دكترا...
40- موتور ابن الوقت...
41- سوپر تاژ...
42- موتور بگيرها...
43- مرحوم شهيد دستغيب...
44- موتور ابن الوقت...
45- خانواده محترم رجبي...
46- حرم مطهر...
47- شركت نوكيا...
48- شركت ايرانسل...
49- شركت همراه اول...
50- كليه عزيزاني كه نامشان از قلم افتاد و در طول اين مدت براي آسايش من زحمت كشيدند و يا نقشي هر چند كوچك ايفا كردند...
توجه 1) اسامي به ترتيب به ذهن رسيدن بود و هرگونه ترتيب ديگري تكذيب مي شود...
توجه 2) موتور ابن الوقت به دليل نقش پررنگي كه داشت چندين مرتبه نامش ذكر شد و خيلي هم كم ذكر شد...
سفر خوب و پرماجرايي بود...
01:30 - 28 تير 1387

جمعه: 28 تير 1387
بسيار سفر بايد، تا پخته شود خامي، مخصوصا اگه جاده كويري باشه...
جاده كوير به دليل گرماي زياد زودتر آدم را مي پزد...
نيشابور را پشت سر گذاشتيم و در حالي كه سبزوار را پيش رو داريم، به دليل شدت تابش خورشيد مجبور به توقف در يكي از پاركينگ هاي كنار جاده شديم...
هم اكنو در حال بخار پز شدنم...
خدا نجاتمان دهد از اين سوناي خشك...
آهان، راه افتاديم...
خدا بخير كند جاده سبزوار - شاهرود را كه از نيشابور - سبزوار گرم تر و غيرقابل تحمل تر و طولاني تر است...
به دليل كيفيت بي مثال جاده نمي توان بيش از اين در حال حركت نوشت...
11:10

سايعت 13:25 در حالي كه سبزوار را رد كرده بوديم و تنها 65 كيلومتر تا شاهرود داشتيم، پيامك سينا هنربخش شادي ناشي از نزديك شدن به شاهرود را حرامم كرد. مضمون پيامك اين بود كه خسرو شكيبايي هم جاودانه شد...
الآن كه دارم مي نويسم راديو جوان داره صداي دلنشين خسرو رو پخش مي كنه...
خبر رو براي خيلي ها فرستادم، ولي گويا اغلب اونايي كه سرجاشون بودن از مني كه توي جاده بودم بي خبرتر بودن، شايدم نمي خواستن اين خبر رو باور كنن...
تشكر ويژه از سينا كه اطلاع رساني كرد...
حوصله نوشتن ندارم...
ناهار چلوكوبيده مزخرفي خورديم در آبشار شاهرود...
چون ساعت 17 همه جا تعطيل بود مجبور به تحملش شديم...
20:07

ساعت 00:30 رسيديم منزل...
00:35

پايان...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

ساعت 30 دقيقه بامداد رسيدم منزل تهران...

1- قبل از هر چيزي درگذشت خسرو شكيبايي رو تسليت مي گم...

2- به زودي سفرنامه آي كيو به مشهد و خاطراتش با ابن الوقت رو اينجا نصب مي كنم...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

التماس دعای کلیه دوستان وصول شد...

آخرین ساعات روز اول حضورم در مشهد در حال سپریست...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 7:43 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

امشب عازم ملك خراسانم...

نايب الزياره همه خواهم بود...

به روز رساني اينجا تا فرصت بعدي كه معلوم نيست كي باشه تعطيله...

پايدار و آي كيويي باشيد...

سه نقطه...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

کاش زندگی به همین سادگی بود و هر جریمه ای به این صورت قابل حل...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

به نام خدا

سلام دوستان عزیزم...

وبلاگ آی کیو

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد


چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

* غزل نوشت در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 6:16 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

سی پنج درصد رشد داشتم، در جهت منفی...
در نوع خودش کم نظیره...
***
اصلاحيه: رشد معكوس بنده 56 درصد بود...
نميدونم چرا اشتباه نوشتم!!!
* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

بالأخره دوست خوبم MnsD هم مشکل همیشگیش رو کنار گذاشت و شروع به انتشار دست چکیده هاش توی اینترنت کرد...

البته هنوز دوره آزمایشی یا به قول قودش Beta Version هست...

امیدوارم موفق باشه...

اینم آدرسش: http://mnsdblog.blogfa.com

بعدالتحریر: آدم از بی آپی مجبور میشه چیا بنویسه واقعا!!!

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:46 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

و آراکس متولد شد!...

نویسه خوان آراکس

نویسه خوان آراکس نرم افزاری است جهت تبدیل اسناد به فرمت دیجیتالی. از امکانات این نرم افزار...
اصلا اجازه بدید دقیقا از سایت رسمی نرم افزار نقل قول کنم:

نویسه خوان آراکس اولین و قوی ترین OCR فارسی است که راه حل اتوماتیک مشکلات فوق را برایتان فراهم ساخته است. این محصول نرم افزری ۱۰۰٪ ایرانی، دارای قابلیت های منحصر بفردی است که آن را به یک محصول برتر تبدیل نموده است. برخی از قابلیت های ویژه نویسه خوان آراکس عبارتند از:

  • دریافت انواع رایج فایلهای تصویری و امکان دریافت تصاویر از اسکنرهای مختلف
  • تحلیل خودکار تصاویر اسناد و شناسایی متون، تصاویر، جدول ها و ...
  • شناسایی انواع فونت های فارسی (10 فونت مشهور)
  • شناسایی کلمات و عبارات انگلیسی که در متون فارسی به کار رفته اند
  • ویرایشگر داخلی WYSIWYG
  • غلط یابی فارسی و انگلیسی
  • تولید فایلهای word و pdf که دقیقا مانند تصویر ورودی آرایش شده اند

البته اینها بخشی از امکانات این نرم افزار بوده و در نگارش های مختلف این برنامه امکانات متفاوت است...

با تشکر فراوان از شرکت هدی سیستم که برای گسترش زبان پارسی تلاش می کنند، علی الخصوص دوست عزیزم حسین.

* الف. ميم. آي كيو نوشت در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

ياد دبيرستان كردم...
ياد روزهاي خوشي كه در كنار هم بوديم...
خاطرات را روز به روز مرور مي كردم تا اينكه به روزهاي پاياني پيش دانشگاهي رسيدم...
ياد شعري كه علي اواخر سال سرود براي وداع:
---
لحظه هاي تلخ و شيرين هم گذشت
روزهاي شاد و غمگين هم گذشت
هفته ها و ماه ها و سال ها
در كنار هم، ولي اين هم گذشت
خاطرات زشت و زيبا داشتيم
آه در سر شور و غوغا داشتيم
كينه در دل هاي ما جايي نداشت
ما ولي در قلب هم جا داشتيم
عاقبت چرخيد اين چرخ كبود
بهترين ساعات عمرم را ربود
كاش پايان دبيرستان خدا
خواب بود و خواب بود و خواب بود
---
يادش بخير اردوگاه مصطفي خميني گيلاوند كه آخرين نوروز تحصيل رو اونجا بوديم...
اين شعر رو هم علي جاجرمي 9 فروردين 85 تو همون اردوگاه گفت...
هيچ وقت يادم نميره اون ساعت مطالعاتي رو كه من و علي و احسان داشتيم رو كاغذ با هم چت مي كرديم...
پسته هاي توقيفي ساعت مطالعاتي كه رو تخت داشتيم مي خورديم، با سعيد و عليرضا...
چه شب ها كه تا ساعت دو نمي ذاشتيم مسئول خوابگاه خوابش ببره...
يادش بخير راديو دو موجي كه مجيد شبا گوش ميداد...
يادش بخير تخت هايي كه شب اول شكست...
يادش بخير اون تختي كه ابوذر با اون نمايش جانانه شكست...
يادش بخير اون ايامي كه در دبيرستان مقامي داشتيم!!!
ياد همه چيش بخير...
كاش نمي چرخيد اين چرخ كبود!!!
كاش هنوز دوران دبيرستان بود!!!
كاش...
كاش...
كاش...
و هزار كاش ديگه...
* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:16 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ