تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

سلام

 

زیاد گویی نمی کنم و فقط یک رباعی می گذارم .این رباعی را هنوز در وبمان نگذاشتیم و داغ داغ است.

 

عمری پی خدمت خلایق بودی

از یاوه بری پی حقایق بودی

ساعات عزیز عمر بیهوده گذشت

با بی خبری جذب دقایق بودی

 

"ابن الوقت"

وقت شناس و پاینده باشید

بدرود.

* ناشناس نوشت در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،
چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی بايد بگردی ،
برو با دل بيا، تا من بگردم!!

 

  عرض سلام و ادب دارم خدمت شما بزرگواران و امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید و تو زندگیتون آرامش داشته باشید.

بله گفتم آرامش .چون این روزا وسایل آسایش فراهمه اما با این حال حس آرامش تو زندگی افراد کمه...

خلاصه اینکه آرزومندم گل لبخند همواره رو لباتون و تو دلای مهربونتون شکوفا باشه...

و اما بزرگی اینگونه گفته:

در 15سالگي آموختم که مادران از همه بهتر ميدانند و گاهي اوقات پدران هم .
در 20 سالگي ياد گرفتم که کار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 30سالگي پي بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
 

در 35سالگي متوجه شدم ، آينده چيزي نيست که انسان به ارث ببرد ، بلکه چيزي است که خود ميسازد .

در 40 سالگي آموختم که رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست که کاري را دوست داريم انجام دهيم ، بلکه در اين است که کاري را انجام ميدهيم دوست داشته باشيم .

در 45 سالگي ياد گرفتم 10 درصد از زندگي چيزهايي است که براي انسان اتفاق ميافتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به اتفاقات واکنش نشان دهيم .

در 50سالگي پي بردم که کتاب بهترين دوست انسان و پيروي کورکورانه بدترين دشمن وي است .

در 55سالگي پي بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .
در 60سالگي متوجه شدم که بدون عشق ميتوان ايثار کرد اما بدون ايثار هرگز نميتوان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم که انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز که ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم که زندگي مساُله در اختيار داشتن کارتهاي خوب نيست ، بلکه خوب بازي کردن با کارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم که انسان تا وقتي فکر ميکند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه ميدهد و به محض آنکه گمان کرده رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80سالگي پي بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .
 
در 85سالگي دريافتم که زندگي همانا زيباست .اما خیلی دیر بود...
((یاحق))
* غزل نوشت در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 2:50 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

همون طوری که در نوار سمت چپ هم دیده میشه طبقه بندی تا حدودی آماده شده...
با کسب اجازه از محضر حضرت جلال سمیعی از عنوان وبلاگ ایشون استفاده شده...
یهو نگن آی کیو ایده دزدی کرده...
نه خیر...
اجازه گرفتم از صاحاب ایده...
علی الحساب مطالب دو ماه اول طبقه بندی شدن...
 
* الف. ميم. آي كيو نوشت در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

یک بار منتظر بودیم هلال ماه رؤیت شه تا ماه رمضون شروع بشه...
لحظه شماری می کردیم تا این ماه حلول کنه...

 

حالا لحظه شماری می کنیم تا دوباره هلال ماه رؤیت بشه...
لی هلال ماه شوال...
شایدم پایان ماه رمضون...

ه هر حال اگه فردا عید شد٬ عیدتون مبارک...

در همین رابطه:
هلال مه شوال (قطعه منظوم از بوالفضول)

یه نکته دیگه اینکه این دویستمین پست وبلاگه...
باورم نمیشه به این زودی حدود هشت ماه گذشت...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

انجمن حمایت از پارازیت به بهره برداری آزمایشی رسید...
خبر این موضوع در نظر شماره ۲۰۰۰ در پست شماره ۹۶ وبلاگ پارازیت (اینجا) هم به ثبت رسیده...

 

قصد دارم بالأخره بعد از حدود ۸ ماه وبلاگنویسی مطالبم رو طبقه بندی کنم...
به زودی انشاءالله...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

دوشنبه رفتم نمایشگاه...
تو مسیر برگشت از ایستگاه مترو میرداماد رد می شدم که دیدم یکی از خروجی ها رو بستن (اونی که هم پله برقی داره هم پله معمولی) وقتی از سکو خارج شدم فهمیدم که دارن پله برقی رو تعمیر می کنن...
بهتر نبود فقط مسیر پله برقی بسته می شد که ترافیک اون خروجی دیگه اونقدر شدت نگیره...
حیف که حس عکس گرفتن نبود اگه نه اوج فاجعه رو بهتون نشون می دادم...
در همین رابطه:
مترو: وقتی دربهای قطار باز نشوند!!!! (مهدی یوسفی)

 

وبلاگنویسی و کلا زندگی خرج داره...
در راستای تعدیل هزینه های زندگی آگهی منتشر می کنم:

سیم کارت الیاسل

* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

امروز رفتم نمایشگاه قرآن...
خود خوب بود ولی نحوه برگزاری سرشار بود از مشکل...
اینم دو تا عکس...
بعضی از عکس هایی که گرفتم چندان جالب از کار در نیومدن...
یا مات افتادن یا تیره...

 

تصويري از بالا از طبقه پايين شبستان

نمايي از غرفه راديو جوان در نمايشگاه

عكس ها رو تغيير اندازه ندادم كه اگه خواستيد ذخيره كنيد كيفيت افت نكنه...
البته عكس اول رو دست كاري كردم ولي ديگه براي عكس دوم بي خيال شدم و با خودم فكر (!) كردم بهش دست نزنم بهتره...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

امروز نخستین سالگرد فقدان زنده یاد عمران صلاحی٬ شاعر و طنز پرداز خوب کشورمان بود...
قصد داشتم یه پست به همین مناسبت آماده کنم که خلاصه ای از زندگی نامه و نمونه ای از آثار این هنرمند باشه ولی نمی دونم چی شد که نتونستم آماده کنم...

 

***
این هم یک نمونه از همکاری سازمانی اتوبوسرانی و شهرداری منطقه ۱۵ تهران...
آغاز نو سال چه جوریاست به نظر شما؟؟؟
آغاز نو سال؟؟؟
آغاز سال نو؟؟؟
خوب شد دو تا سازمان دست به دست هم دادند٬ اگه یکی به تنهایی می خواست همچین چیزی طراحی کنه چی می شد؟؟؟

شاهكاري از سازمان اتوبوسراني و شهرداري منطقه 15

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

یکی دو روز بود که روی یه مطلب فکر می کردم که به مناسب شهادت حضرت امیرالمومنین (ع) پست کنم. ولی چیزی که حداقل خودم رو راضی کنه نتونستم بنویسم. این شد که بی خیالش شدم...

 

فقط می تونم تسلیت عرض کنم...

به زودی به روز می کنم...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

طی یک سوتی این مطلب به اشتباه حذف شد و از آنجا که هر پست نگارنده مثل بچه اش می مونه واسش تصمیم به بازیابی گرفت...

بدین وسیله یکصد و نود و یکمین فرزندم رو با نام جدید (۱۹۳) معرفی می کنم...

***

دير زماني بود كه شباهت هايي ميان من و سردار جنگل پديد آمده بود...
از مورخه 22 امرداد سنه 1386 بنده رنگ دكان سلماني را نديدم...
آن دفعه هم به ميمنت و مباركي به مراسمي دعوت شده بودم و به جهت اينكه مجلس شادي بود، نه غم سر و صورتي صفا دادم...
امروز رفتم تا تجديد بيعت كنم با آي كيو بودن و خداحافظي با چهره ميرزا نما...
به اين حقيقت كه «مرد نكونام نميرد هرگز» اعتقاد پيدا كردم...
زنده ياد ابوتراب جلي شعري سروده كه هر وقت به سلماني مشرف شدم ياد آن شعر به حق زيبا افتادم:

بهر اصلاح سر پس از يك‌سال/ رفته بودم دكان سلمانی
البته كار من به يك سال نكشيد...

چشم بد دور، دكه‌ای ديدم/ در سياهی چو شام ظلمانی
دكه به مغازه تبديل شده بود...

سقف آن هم‌چو حال بنده خراب/ در و ديوار، رو به ويرانی
دكان سلماني كه من ميرم چون تازه سازه اين يه قلم مشكل رو نداشت...

چند قاب شكسته آويزان/ همه در حال نيمه‌پنهانی
قاب عكس مربوط به زمان قديم بود! جديدا گيتار و آكواريوم و از اين تيپ وسايل ميذارن...

يک‌طرف عكس رستم‌و سهراب/ عكس افراسياب تورانی
صورتی از برهمن و بودا/ زير تصوير مزدک‌و مانی

دو سه تا مشتری در آن حفره/ مات‌و مبهوت، هم‌چو زندانی
قبل از من درست سه تا مشتري بود!!!

پيرمردی گرفته تيغ به دست/ هم‌چو جلاد عهد ساسانی
البته پير نبود ولي ساير توصيفات بهش ميومد...

نوبت من رسيد و بنشستم/ زير دستش به صد پريشانی
لنگی انداخت دور گردن من/ چو رسن بر گلوی يك جانی

پريشاني نداشت، لنگ هم قديمي شده ولي اون پيشبندي كه بست دور گردنم خدا وكيلي يه لحظه حس كردم يه قاتل فراري هستم كه اين من رو دستگير كرده و قصد داره شخصا حكمم رو اجرا كنه...

ما بقي داستان رو فقط نقل مي كنم و از حاشيه زدن پرهيز مي كنم:
ديدم آيينه‌ای مقابل خويش/ قاب آيينه بود سيمانی

چشم‌ها چپ، دهان كج‌و كوله/ چهره چون گيوه‌ی خراسانی
گفتم اين عكس‌های رنگی را/ كه چپاندی در اين هُلُفتانی
از كجا جمع كرده‌ای گفتا:/ ای گرفتار جهل‌و نادانی!
این جماعت زعهد كيكاووس/ تا به پايان عصر ساسانی
مشتر‌های سابقم هستند/ تو از اين ماجرا چه می‌دانی؟
همه را بنده كرده‌ام اصلاح/ نه كه اصلاح مفت‌و مجانی
من از اين‌ها گرفته‌ام بسيار/ اسكناس هزارتومانی
حال بَرگو سرت چه فرم زنم/ بابلی، كابلی، خراسانی
جوشقانی، ابرقويی، رشتی/ سوئدی، انگليسی، آلمانی؟
گفتمش ميل، كيل سركار است/ هر طريقی كه خوب بتوانی
گفت شغل تو چيست، گقتم من/ شاعرم، شهره در سخن‌دانی
گفت اين از قيافه‌ات پيداست/ كه به نوع بشر نمی‌مانی
در حقيقت همين هنر كافی‌ست/ از برای نژاد ايرانی
جای هرچيز، قاسم‌الارزاق/ شعر بر ما نموده ارزانی
دست برشانه برد و شد مشغول/ در سر من به شانه‌گردانی
چند تاری كه داشتم بر سر/ همه را ريخت روی پيشانی
گفت اين فرم بوده از اول/ سر ميرزا حبيب قاآنی
بعد از آن موی من به چپ پيچاند/ گفت اين هم كليم كاشانی
به سوی راست برد با خنده/ گفت اين است فِر خاقانی
پس به بالا كشيد مويم و گفت/ تو شدی چون عبيد زاكانی
پس از آن ريخت جمله را درهم/ گفت اين‌هم حسين‌قلی‌خانی
گفتمش دست من به دامن تو/ رحم كن از سر مسلمانی
ترسم اكنون به ياد تو افتد/ سر ميرزا رضای كرمانی
الغرض تا به خويش جنبيدم/ رفت مويم به عالم فانی
سرم از زير تيغ بيرون شد/ پاك و پاكيزه، صاف‌و نورانی
كار اصلاح ای عجب اغلب/ می‌شود باعث پشيمانی
جای پايش به روی شانه‌ی من/ هست حاكی ز كار تحتانی!

اين از ماجراي سلموني رفتن من...
ولي خداييش جاي پاش هنوز داره درد مي كنه...

 

و اما موضوع بعدي...

امشب کامران نجف زاده مهمان برنامه ماه عسل (البته اسمش رو دقيق يادم نيست) بود...
از صداقتش خيلي خوشم اومد...
وقتي گفت من اصلا خريد بلد نيستم باهاش همذات پنداري كردم...
از يه بخش حرفش خيلي تعجب كردم...
مجري پرسيد اگه يه روزي بازداشتت كنن دوست داري اون يكي حلقه دستبند رو به دست كي بزنن...
اينجا كامران نجف زاده اسم چند نفر رو برد...
يه جوري اسم مي برد كه مشخص بود اينا اسم دوستان خوبش بودن...
تعجب من از اينه كه چرا دستي دستي دوستانش رو دستبند زد!!!

فعلا برا امروز بسه ديگه...

چون اين شعر ابوتراب جلي رو دوست دارم همگي بخونن قرمز كردم كه از مطالب خودم مجزا باشه ضمنا ادامه مطلب نزدم كه شعر مشخص باشه...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ