تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

صد دانه ياقوت، دسته به دسته، بي نظم و ترتيب در يك كاسه نسبتا بزرگ منتظرند تا در شب فرخنده به درجه رفيع خورده شدن توسط اينجانب و ساير جانبان هستند...
***
شعر:
صد دانه ياقوت، دسته به دسته/ با نظم و ترتيب، يكجا نشسته
هر دانه اي هست، خوش رنگ و رخشان / قلب سفيدي، در سينه آن
ياقوت ها را، پيچيده باهم / در پوششي نرم، پروردگارم
سرخ است و زيبا، نامش انار است/ هم ترش و شيرين، هم آبدار است

***
از صبح علي الطلوع به انتظار نشسته بودم كه يلدا آيد و (منظور شب يلداست) گاه حمله فرا رسد...
آري! موسم حمله به گونه خوراكي هاي موجود و غير موجود. چرا كه از تفكر چند ساعته آي كيويي مان اين نتيجه اقتباس گرديده شد كه پسنديده نيست كه يك نفر آي كيو باشد و در روز عيد قربان هيچ پيشكشي به درگاه الله سبحانه و تعالي به عنوان قرباني ارائه ننمايد. از آنجا كه ايزد منان به قدر استطاعت هر فرد از او طلب مي كند دريافتم كه نبايد بيش از وسع خود گام نهم. اين بود كه بر آن شدم تا با طرح يك نقشه حساب شده و استراتژيك پاتكي به اردوگاه ميوه و آجيل و ساير متحيد بزنم و تا خون در رگانم هست و جان در بدن و چيزي در اردوگاه موجود، براي درگاه احديت قرباني ستانم تقديم نمايم...
باشد كه قبول افتد، انشاءالله...
***
اگر در شعر اشتباهي مشاهده كرديد يا كسري داشت خوشحال مي شوم تذكر دهيد...
شاد و باشيد با هم و در كنار هم...
اگر شاد بوديد به ياد من هم باشيد...
* الف. ميم. آي كيو نوشت در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

با وجود حضور خودم در مشهد امکان شرکت در اختتامیه جشنواره کوثر برایم حاصل نشد...
بنابراین با اجازه از حورا و سعیده گزارش های این دو رادیو جوانی پارازیتی رو نقل می کنم.
ضمنا آی کیو از میان اعضای حلقه وب ساکن در تهران و سایر شهرستان ها نمایندگی فعال می پذیرد:
شعبه مرکزی: تهران
شعبه شماره یک: استان فارس
شعبه شماره دو: استان خراسان رضوی
 البته من هم متقابلا نماینده این دو عزیز در تهران هستم و واضح و مبرهن اس که شعبه مرکزی این عزیزان در شهر خودشان مستقر می باشد.
خلاصه اینکه متقاضی اخذ نمایندگی، آمادگی خود را به صورت خصوصی برایم اعلام نمایند...
و اما اصل موضوع:
***
این جا مشهد هتل هما×و×مراسم اختتامیه جشنواره کوثر (حورا)
سلام...سلام...سلام جمعه رفتیم هتل همای شماره 2 توی مشهد جای همه ی مشهدی ها و غیر مشهدی ها خالی بود من و سعیده با هم رفتیم... اول وارد لابی ی هتل شدیم دیدیم شهرام گیلابادی و مهران دوستی کنار هم وایسادن و مصاحبه میکنن کلی ذوق کردیم و رفتیم پهلوشون بعد به مهران دوستی سلام کردیم واز این جور حرفا... اونم باهامون صحبت کرد... بعد چند تا دانشجو اومدن و با مهران دوستی مصاحبه کردن ما هم اون جا حرفای مهران دوستی رو تایید میکردیم خیلی خوش گذشت کلا بعد مهران دوستی گفت من دارم میرم مراسم اختتامیه جشنواره کوثر بعد ما گفتیم چه کنیم و چی کار کنیم بعد تصمیم گرفتیم ما هم بریم رفتیم سوار اتوبوس شیم بعد گفتن شما باید کارت دعوت داشته باشین ما هم غمگین شدیم گفتیم تویه همین گری ویری کارت دعوت از کجا بیاریم...بعد یک اقایی گفت باید دیروز میومدین و کارت میگرفتین.همون موقع یک خانومی بالایه سرمون اومد و گفت بفرمایید دو تا کارت برای شما دو دختر گل... همچین گفت دختر گل که من فک کردم دختر 2 ساله ام حالا ما 4 نفر بودیم ...2 تا کارت کم بود ای خداااااااااااااااااااااااااااا حالا چی کار کنیم به مامانم و خواهر سعیده گفتم ما دو تا میریم شما هم برین خونه هاتون...(چه پر رو) بعد دیگه یکی از اون بالا اومد و 2 تا کارت دیگه هم بهمون داد ما هم کلی ذوق کردیم و گفتیم اخ جوووووون میریم مراسم حالا از همون اول مامانم اومده تو اتوبوس گیر داده که فقط یک ساعت میشینیم اون جا و زود بر میگردیم چون فردا هم من و هم سعیده مدرسه داشتیم و خونمون از اون جا( یعنی خیابون طلاب بین وحید 6-8 )دور بود بعد تا ساعت 5:30 تو اتوبوس نشستیم تا حرکت کنه ساعت 6 رسیدیم اون جا رفتیم که بریم تو گفتن کارتاتونو بدین ما گفتیم نمیدیم کارتا مال خودمونه باز دوباره گفتن بدییییییییییییییییییین ما هم مجبور شدیم بدیم(اگه نمیدادیم نمیزاشتن بریم تو) رفتیم داخل همه ی صندلی ها تقریبا پر شده بود فقط صندلی های ته سالن خالی بود ما هم رفتیم تقریبا ردیفای از اخر چهارم نشستیم مراسم شروع شد: در مراسم اختتامیه این جشنواره که جمع کثیری از کارگردانان بازی گران سینما گران منتقدان دست اندر کاران سینمای کشور مسئولان سینمایی استان و جمع کثیری از علاقه مندان سینما حضور داشتند. اجرای مراسم اختتامیه را سودابه اقاجانیان مجری رادیو و تلوزیون بر عهده داشت در ابتدا جواد شمقدری (مشاور هنری رئیس جمهور) با قرائت پیام رئیس جمهور به جشنواره از زحمات دست اندر کاران این رویداد سینمایی تشکر کرد. بعد محمد خزاعی (دبیر سومین جشنواره فیلم کوثر) گفت: به سبب کمبود وقت از ارائه عمل کرد و روند برگذاری این جشنواره معذور است و فت یا حق و رفت. همچنین محمد جواد محمدی زاده (استاندار خراسان رضوی) از این جشنواره تشکر کرد. در ادامه مراسم نوبت به تقدیر از 8 سینما گر و کارگردان صاحب نام سینمای ایران رسید.که در اثار خود نقش تاثیر گذار زن را در جامعه به تصویر کشیده اند با اهدای جوایز و تندیس های مخصوص از (ابراهیم حاتمی کیا).(رخشان بنی اعتماد).(احمد رضا درویش).(مجید مجیدی).(پوران درخشند).(رسول صدر عاملی).(مجتبی راعی)و(انسیه شاه حسینی) قدردانی شد. سپس مهندس محمد رضا جعفری جلوه (معاون سینمایی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) در باره جشنواره سخن رانی کرد در ادامه نیز علی رضا افشار (معاون سیاسی وزیر کشور و رئیس ستاد آیه های ایثار و تلاش) در باره نقش تاثیر گذار زنان در سینما سخن گفت. سپس داوران بخش های مختلف جشنواره برگذیدگان خود را شرح دادند و به ان ها دیپلم افتخار و جوایز نقدی دادند: نگارش طرح :تیر داد سخایی تندیس:محمد رضا رحمانی نگارش طرح:محمد هادی کریمی و سعید حاجی میری به ترتیب نفرات اول تا سوم معرفی شدند. برای فیلم کوتاه : علی بیات:فیلم در استانه مرجان اشرافی :ان بالا کنار جاده جواد مزد ابادی:فیلم نسیم عطر پیراهن اهدا کردند در بخش مستند: لیلا نادری و محسن محقق و ماجد نیسی و وحید زارع زاده و صدف فروغی دیپلم افتخار و تندیس جشنواره را دریافت کردند (لادن طبا طبایی) به عنوان بهترین بازیگر زن در بخش سینمایی-ویدیئویی دیپلم افتخار و تندیس را گرفت برای فیلم بلند گریه کن تندیس مخصوص بهترین بازیگر زن جشنواره دیپلم افتخار و جایزه نقدی به (گلشیفته فراهانی)به خاطر بازی حسی در فیلم میم مثل مادر تعلق گرفت. تندیس مخصوص بهترین کارگردان را به (رخشان بنی اعتماد)برای فیلم (گیلانه) و دیپلم افتخار بهترین کارگردان به فیلم (میم مثل مادر) ساخته زنده یاد (رسول ملا قلی پور) تعلق گرفت. مراسم اختتامیه سومین جشنواره فیلم کوثر با اهدای جایزه تندیس بهترین فیلم به(منوچهر محمدی) تهیه کننده فیلم (میم مثل مادر) و اختصاص جایزه مخصوص به فیلم (مریم مقدس) به کارگردانی (شهریار بحرانی) پایان یافت <<حاشیه های این مراسم از خودش جالب تر بود!!!>> *مراسم اختتامیه با نیم ساعت تاخیر اغاز شد. *در ابتدای مراسم پس از تلاوت قران کریم زیارت خاصه امام رضا (ع) قرائت و کلیه حاظران پس از احترام به این امام همام به ادامه مراسم پرداختند. *به خاطر گنجایش کم سالن شهید هاشمی بسیاری از تماشا گران و حاضران به صورت ایستاده بیننده این مراسم بودند. *اهدای جوایز در بخش های مختلف پس از پخشی کلیپی برای معرفی داوران هر بخش صورت گرفت. *پرچم چهارمین دوره این جشنواره که دو سال دیگر برگذار خواهد شد تحویل مشاور امور بانوان استان کرمان شد تا استان کرمان میزبان بعدی باشد. *گروهی از نوازندگان موسیقی سنتی به اجرای مراسمی پرداختند *انجمن زنان هنرمند ستاد(ایه هایه ایثار و تلاش) جایزه مخصوص خود را به (جمال شورجه)اهدا کرد *(پروین سلیمانی) با ان که توان راه رفتن را نداشت با کمک (الهام حمیدی)به بالای سن امد تا دیپلم افتخار دریافت کند وی پس از گرفتن جایزه به سبب تشویق بیش از حد تماشا گران در حالی که اشک میریخت از حاضران تشکر می کرد و با بلند کردن دست هایش به سوی اسمان از خداوند تشکر کرد. *برخی از برگذیدگان در مراسم حضور نداشتند مثل گلشیفته فراهانی و لادن طبا طبایی و.. *هنگام تقدیر از 8 کارگردان برجسته و صاحب نام سینمای ایران حاضران با شنیدن نام (رخشان بنی اعتماد) (ابراهیم حاتمی کیا) و (مجید مجیدی) با ابراز احساسات فراوان انان را تشویق کردند *هنگام صدا زدن گلشیفته فراهانی به عنوان برنده تندیس بهترین بازیگر زن جشنواره حاضران به گمان این که وی در سالن حضور دارد به تشویق او پرداختند ولی در کمال نا باوری او در سالن حضور نداشت. *هنگام صدا زدن (رسول ملا قلی پور) برای اهدای جایزه بهترین فیلم به(میم مثل مادر) همسر زنده یاد رسول ملا قلی پور بر روی سن امد همگی حاضران به احترام ملا قلی پور از جا برخاستند و با قرائت فاتحه برای وی به او ادای احترام کردند *پس از پایان مراسم بازار عکس با هنرمندان و امضا گرفتن از انان از سوی حاضران و تماشا گران مراسم حسابی داغ بود. *هیچ کدام از برگزیدگان جشنواره پس از کسب جایزه حرفی نگفتن. *جایگاه زنان و مردان میهمان جشنواره از هم جدا بود که به همین دلیل بسیاری از بازیگران برای صحبت با همسران خود مدام از حرکت دست و زبان اشاره استفاده میکردند که این کارها باعث خنده خودشان میشد. *دکور و طراحی صحنه سالن اجرای مراسم به طرز زیبایی تزئین شده بود *مجری مراسم بارها اسامی را اشتباه تلفظ می کرد و گاه از سوی دبیر جشنواره گفته های او تصیح می شد *(مهران دوستی) مجری رادیو به عنوان میهمان در این مراسم حضور داشت
***
(سعیده)
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین؟
خوشین؟
جای همگی خیلی خیلی خالی بود خیلی خیلی خوش گذشت
وااااااااااااااااااااااااای
وقتی رفتیم توی لاوی هتل مهران دوستی و آقای گیلابادی رو دیدیم که وایستاده بودن بعد ما بهشون سلام کردیم یعنی من و حورا بعد دیگه همه داشتن با مهران دوستی مصاحبه میکردن ما هم حرفاشون و گوش میکردیم بعد دیگه فکرمیکنم یه ساعت واونجا بودیم کلی آدمای دیگم بودن : رویا تیموریان و همسر گرام {مسعود رایگان}.الهام حمیدی.خانوم پوران درخشنده. رخشان بنی اعتماد.
دیگه خلاصه جای همتون خیلی خالی بود. بعد مهران دوستی گفت میخوایم بریم اختتامیه جشنواره کوثر اونا با اوتوبوس اول رفتن ماهم میخواستیم بریم ولی برای رفتن به اونجا باید کارت دعوت میداشتیم ولی ما که نداشتیم که من و حورا داشتیم میمردیم از غصه گریهههههههه بعد یهو یه خانوم باحال اومدو گفت بیایید این دوتاکارت و بگیرین ما هم کلی ذوقیدیم دیگه روی آسمونا سیر میکردیم. بعد دیگه سوار اتوبوس شدیم همه خبر نگارام توی اتوبوس ما بودن حدودا30دقیقه نشستیم تا اتوبوس حرکت کرد بعد از 15دقیقه رسیدیم اونجا کلی آدم پشت در وایستاده بودن که راشون نمیدادن اخه اونا کارت دعوت نداشتن بعد دیگه رفتیم داخل سالن ماکه نشستیم اخرین صندلی ها بودیم دیگه واسه هیچکس جا نبود کلی آدم وایستاده بودن ما دوست داشتیم صندلی های جلوبشینیم ولی اصلا جا نبود بعد دیگه مراسم شروع شد اول آقای شاهر اومد قرآن خوند بعد آقای انصاریان اومدوصلوات امام رضا روخوند خیلی قشنگ بود اخه هممون وایستادیم روبه حرم امام رضا و صلوات و خوندیم وااااااااااای اشتب کردم اول سرود ملی خوندیم بعد آقاي خزايي اومد هيچي نگفت فقط تشكر كرد و رفت اخه گفت برنامه20دقيقه با تاخير شروع شده واسه همين نميتونه گزارشاشو بده گفت يا حق و رفت بعد استاندار خراسان اومد و واااااااي كلي صحبت كرد هي يكي از اين طرف سالن ميگفت خسته شديم يكي از اون طرف سالن دست ميزد خيلي باحال بود اصل خنده بود تا بالاخره بعد از مدتهاي بسياااااااااااااااااااااااااااااااااااار طولاني كه همه خوابشون برده بود گفت والسلام همه من و حورا م كلي خنديديم واسش دست زديم و ديگه رفت به سلامتي. بعد گفتن كه جشنواره بعدي 2سال ديگه تو كرمان برگزار ميشه بعد يه ووله رفتن بعد نوبت اهدا تنديسا شد كه اسامي كارگردانارو خوندن: احمد رضا درويش. مجيد مجيدي. رخشان بني اعتماد. ابراهيم حاتمي كيا. رسول صدر عاملي. پوران درخشنده ديگه همين ما تا همين جا بيديم ديگه نبيديم بقيشو گريه ولي كلا مراسم خيلي خوبي بود
جاي تمام كسايي كه نبودن خالي
قررررررررررررررررررررربون خودتونو دلتون با هم
يا علي
***
در واپسین لحظات تنظیم گزارش خبری به دستم رسید که ابن الوقت نیز در تدارک گزارشی در این رابطه است. به محض دریافت آن گزارش در خدمت خواهم بودم...

در اسرع وقت با افزودن گزینه ادامه مطلب از طولانی شدن صفحه کم می کنم...
* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

بر اساس اطلاع رسانی جناب حسینی با آقای مهدی شاهرضایی تماس برقرار کردم تا نشست حلقه وب در مشهد را پیگیری کنم٬ فرمودند فردا ساعت ۹ صبح تماس بگیرم. ضمنا خواستند تا خبر را در وبلاگ قرار دهم و سایر دوستان را مطلع کنم.

 

مشهدی های گرامی و هر کسی که فردا مشهد هست و دوست داره تو این نشست شرکت کنه بعد از ساعت ۹ صبح فردا با من تماس بگیره تا محل و زمان را بهش بگم.

رادیو جوانی باشید...
آی کیویی باشید...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

با یه شکلات شروع شد

 

من یه شکلات گذاشتم تو دستش . اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم . اونم بچه بود

سرمو بالا کردم . سرشو بالا کرد

دید که منو می شناسه . خندیدم

گفت : دوستیم؟

گفتم: دوست دوست!

گفت : تا کجا؟

گفتم: دوستی که تا نداره!

گفت: تا مرگ!

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره!

گفت : باشه! تا پس از مرگ

گفتم : نه! نه! نه! نه! تا نداره!

گفت: قبول . تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ. بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت. تا جهنم . تا هر جا که باشه . من و تو با هم دوستیم؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. اما من براش تا نمی ذارم

نگام کرد . نگاش کردم . باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفتم : باشه . تو بذار

گفت : شکلات . هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟

گفتم : باشه

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش . اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم. دوست دوست!

من تندی شکلاتمو باز می کردم میذاشتم تو دهنمو تند تند می مکیدم

می گفت : شکمو! تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم : بخورش!

می گفت : تموم می شه . می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم

گفتم : اگه یه روزی شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چی کار می کنی؟

گفت : مواظبشون هستم

می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم : نه! نه! نه! تا نداره! دوستی که تا نداره!

یک سال....... دوسال....... چهار سال....... هفت سال....... ده سال....... بیست سالی شده

اون بزرگ شده. منم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم . اون همه شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه

می خواد بره . بره اون دور دورا

می گه: میرم اما زود بر میگردم

من که می دونم میره و بر نمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته!

یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم: این برای خوردنه

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دوتارو خورد

خندیدم . می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم. اما اون هیچ کدومشو نخورد

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!!!!!!

 

* هيچكس نوشت در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

در نشستی مشترک با ابن الوقت ایشان چند قطعه طنز منظوم هدیه فرمودند به وبلاگ و در معیت ایشان این طنزها را تقدیم می نمایم...

 

 

به دریا بنگرم ماهی ببینم
به صحرا کفتر چاهی ببینم

در حموم می شینم گدایی
که شکل زشتته گاهی ببینم

***
غم عشقت بیابون پرورم کرد
به خونت آمدم بابات درم کرد

مخواستم قهر باشم تا قیامت
دو چشمای درشتت باز خرم کرد

***
از آتش عشق خود که سوزاند مرا؟
لبخند ملیحی زد و خنداند مرا

گفتم که دلم اسیر آن طره موست
سیلی زد و فحش داد و رنجاند مرا

***
چرا میدی همش رنج و عذابم
بذا تا کشکمه بی خود بسابم

تو که روت با رقیبه پشتت از مو
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم؟

***

نویسندگان عزیز تا شنبه هفته آینده (بیست و چهارم آذر) لطفا مطلبی اضافه نفرمایید...

کماکان در مشهد به سر می برم...

آی کیو یی-ابن الوقتی باشید...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

معمولا رسم دارم اول یه مطلب رو کامل می خونم بعد تو وبلاگ میذارم٬ ولی با توجه به شناختی از نماینده تام الاختیار خودم در شیراز دارم و پاره ای از مشکلات دیگه این مطلب رو بدون بررسی میذارم...

این شما و این هم گزارش پیام از حضور اهالی فرکانس برتر رسانه زندگی در شهر شیراز:

**********************

شيراز...حافظ...آخرشه!!!

ايول ايول داش راديو جوان و ايول قبول نداري؟؟؟

جاتون خالي زماني كه شنيديم برو بچز راديو جواني ميخوان بيان شيراز كفم بريد خوب به هزار ضرب و زور هم كه شد خودمون رو راهي شيراز كرديم وحالا ادامه ي داستان از اول اول اولش:

آقا ما سوار اتوبوس شديم رفتيم و رفتيم و رفتيـــــــــــــــــم تا رسيديم به قير قير كه پياده شديم يه استراحتي كنيم چهارتا گدا دورمون رو گرفتن گفت پول ميخوام گفتم پول و وللش گفت باشه اين كاكائو رو بده داديم بهش گفت الوچه هم ميخوام گفتم آلوچه خودمم ميخوام گفت فقيرم و از اين ها منم نه دل رحم بيا دلم به رحم اومد و صد تومن دادم گفتم آلوچه مال خودم گفت باشه( آلوچه 300 تومن بود) اصلا چه ربطي داشت مثل اين كه بيش از حد نوار و برگردوندم. از دم در حافظيه شروع ميكنيم آقا ما از تاكسي پياده شديم بريم توي حافظيه دستپاچه عجول و از اين ها آقاي حسيني هم گفته بود سريع بيا ما تازه از ماشين پياده شديم هتلشون دو قدميه حافظيه بود ها با ماشين اومده بودن فك كن واقعا آدم متاثر ميشه وقتي اين چيز ها رو ميشنوه خوب ميگفتيم ما دستپاچه اومديم بريم تو كه يكي گفت آقا گفتم جان آقا گفت: بليط بعدش يه خورده جا خورديم گفتم كجا بليط ميدن گفت برو پايين سمت راست رفتيم دو تا بليط گرفتيم داديم دستش بليط هارو پاره كرد نامرد فك كن انگاري جلو چشات 300 تومن رو دارن پاره ميكنن به قول آي كيو: بايد همون جا دو تا سيلي نثارش ميكردم به هر حال رفتيم از پله ها بالا اومديم پايين سمت مزار حافظ در حركت بوديم كه فاتحه ي نثارش بكنيم كه ناگهان موبايله زنگ خورد آقاي حسيني هم به ما گفت آقاي محترم اگه برگردي ما اينطرف هستيم اگه مارو مشاهده كني ما هم دنده عقبش رو گرفتيم برگشتيم (اينجا ميريم تو حس احساساتياش يا علي) ناگهان مردي بلند قامت از پشت درختان ترنج يا پرتقال دقيق خاطر ندارم اما خيلي دوست ميداشتم دو سه تاييش را بچينم اما گفتم شايد حافظ مارا چوب كند نميچينم ميگفتيــــم قدم هايم سنگين و آهسته شد بوي نارنج در فضا افكنده هر قدم كه نزديك ميشدي قلبت تالاب تولوب ميكرد بعدش كه رسيديم(حالا از احساس بياييد بيرون زيادي احساساتي شديد) بعله رسيديم به اقاي حسيني يه سلام جانانه ي ماچانه تحويلمون داد اينجوري ماچ.موچ.ماچ دقيقا سه تا با هر ماچشون ازرائيل رو جلوي خودم ميديدم واقعا چه زجري داره هنگامي كه ريش هاشون ميرفت تو پوست ولي جيك هم نبايد ميزدي در ضمن هيكل و قد و بالا رو ديدم(ماشالله: به دليل چشم زخم نزدن عرض كردم) زهره ام تركيد داشتم از ترس ميمردم من جاي آقاي حسيني بودم صبح به جاي راديو جوان ميرفتم بدنسازي خدا رو چي ديدي شايد هاليوودي ها پسنديدن خلاصه ما كه رسيديم يه معرفي مختصري شديم به خانوم بهتاج و مادر خانوم بهتاج و خانوم حسني(گل ياس خودمون)

بعدش دو ساعت داشتيم به نصيحت هاي پدرانه ي آقاي حسيني به خانوم بهتاج گوش ميكرديم

(البته عرض كنم كه باز هم كم نياورده و كلي مرد مرد زن زن كردن و يه خورده ميخواستن ديگران رو هم به سمت و سوي مرد سالاري و از اين ها سوق بدن كه من هم كاملا با عرايضشون موافق بودم باور كن)ماشالله سرعت عمل با يه اسم ام اس كه براشون ميومد سر 30 ثانيه نشده طرف مسيجش رو از آقا دريافت ميكرد باور كن .اما اصل كاري زبون و ارتباط برقرار كردنشون بود ميگم واقعا خدا ظرفيت فك يك انسان رو چند تا در ساعت گذاشته؟؟؟؟

ماشالله سر زبون و خوش زبون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

اينو گفتم كه اوج فاجعه رو درك كنيد حال و روز مارو بفهميد.

 

 

 

برسيم سراغ استاد مهران ما كه از دور ايشون رو زيارت كرديم از نزديك متاسفانه نشد ديگه ما هيچ كاره ايم محافظ هاشون(گارد...اسكورت) اين اجازه رو به ما ندادن و ما باز مونديم اينم از اين ناگهان چشمانمان به جناب آقاي گيل آبادي منور شد حالا ايول ايول داش.... زشته زشته نكنيد اين كاروپخخخخخخخخخ

رفتيم پخ بكنيم هيبتشون مارو گرفت ديگه پخ نكرديم به عرايض ايشون با يه خانوم ديگه گوش فرا ميداديم اينقدر با پرستيژ چه ميدونم فني و از اين ها با هم حرف ميزدن كه ما كه هيچي حاليمون نشد يه دفعه آقا حسيني اومدن مارو به آقاي گيل بادي معرفي كردن آقاي گيل آبادي هم پس از يك خوش و بش كوچك دستشون رو گذاشتن رو دوش من چنان فشارپدرانه اي دادن كه حلقم داشت ميومد تو حلقومم هااااا نــــــــــــــــــــــــــه ببخشيد قلبم داشت ميومد تو حلقومم نزديك بود ديگه مامانم بي فرزند بشه اونوقت پول ديه مو كي ميداد هيشكي منو حساب آدمم نميكردم ديه ام كجا بود.

به هر حال داشتيم كيفشو ميبرديم رفتيم روي يه دكوني نشستيم خانوم حسني كوچك زهره خانوم رو عرض ميكنم نفري يه شاخ گل تقديممون كرد كه البته از كجا كنده بود خدا ميدونه شايد از رو قبر حافظ برداشته وبود ما چه ميدونيم (شوخي كردم از تو خونشون برداشته بود) ماشالله تك تكشون با كلي هديه و از اينا اومده بودن راديو جواني ها هم دست خالي نرفتن كلي حرف زديم كلي چاپلوسي كرديم كلي تعارف تيكه پاره كرديم هوا هم سرد منم رو ويبره كاپشنم رو نياورده بودم پاها اينهو بيد ميلرزيد آقاي حسيني هم هي تعارف تيكه پاره ميكرد حالا كتم رو بهت بدم يا اين كه هتل نزديكه يه ژاكت اضافي هست بيا برم بهت بدم بعدا واسم پستش كن و از اين ها گفتيم بسه آقا بسه كشتي منو نميخوام چقدر تعارف ميكني دستتون درد نكنه لازم نيست ... آهاندش اينجاش ديگه شيرين ميشه مادر خانوم بهتاج ما هارو مورد عنايت قرار داده نفري يه دونه آبنبات نثارمون كردن واسه من از اين قلبي ها بود آي حال كردم اما ميگن پارتي بازي ها به آقاي حسيني يه 10 يا12 تايي آبنبات رسيد آخرشم كه خانوم مريخي از مريخ تماس گرفتن بدو بدو ميخواستن سلام كنن اخه يكي نيست بهش بگه مريخي اگه اونجا روزه اينجا شبه زيادي مزاحم شدي واسه يه سلام من كه يه سلام كردم عليك سلامش رو نشنيده دادم خانوم بهتاج خانوم بهتاج رسم ادب رو هم به جا آوردن دادن خانوم زهره حسني ايشون كه ديگه با معرفي كامل و جامع خودشون اصل و نسبشون رو هم دادن تحويل بعدش موبايل رو دادن تحويل خواهر گرامشون حالا چهار تا تيكه باره مريخي كرد خانوم زهرا حسني رو ميگم داد تحويل آقاي حسيني آقاي حسيني هم با دادن توضيحات كامل پست راديو جوان انلاين رو بست بعله خوب من كه از اول تا اخرش گوشم تو موبايل بود همه زنگ ميزدن مخصوصا اين آي كيو واي واي ميگن دوست واسه همين موقع ها خوبه ديگه يه زماني ايشون نمايندگي ما بود يه زماني هم من

البته فعلا 3 به1 به نفع ايكيوه هنوز يه خورده مونده به اتمام برنامه يه مصاحبه اي هم با برو بچز حلقه وبي كرد آقاي حسيني بعدشم كه ما حلقه وبي ها رو برد آخر باغ يه پلاستيك با آرم راديو جوان با يه كلاه با آرم راديو جوان و يه خودكار دادن تحويل ما ماشالله خانوم حسني بزرگ كه واسه تمام همسايه ها و فك و فاميلشون هم خودكار گرفتن البته اينم يه پارتي بازي بود كه فيلم اين جنايت موجوده كه متاسفانه نميدهيم تا دلتون بسوزه آخر كاري كه اومديم عكس بندازيم داديم تحويل يك انسان ناشي حالا انسان ناشي موبايلم دم به ديقه شروع ميكرد"علي و هذالاسم يسرب....." هي زنگ ميخورد آخرشم با سر كار گذاشتن آن جناب كه دختر عمه ي بنده بودند يه عكس تيره و تاري گرفتيم كه نتيجه اش رو نميذاريم اينجا تا دلتون بسوزه اينم آره.

آخر كاري هم با آقاي حسيني يه خدا حافظي جانانه كرديم و كلي هم تعارف تيكه پاره كردن كه بيا بريم هتل گفتيم نه اقا مرسي اما و ايكاش ميرفتم فك كن آقاي حسيني.محسن شاه رضايي.دكتر گيل آبادي.مهران دوستي.آقاي گودرزي چه سوژه اي ميشدن ميشد ماه اما زيادي هم پر رو نشيم اين همه لطف كردن هلك و هلك از تهران اومدن شيراز كه ما بهشون بخنديم بي جا نيشتو ببند بچه پررو.

راستي نميدونم كي به يه پسره دم در حافظيه از اين پلاستيك راديو جواني ها داد؟؟؟ كه هي داد ميزد و ميرفت" آقااااااااااااا پلاستيــــــــك داااااااد" اون دوستشم دودوري دودور ميكرد برق شيراز آخه پلاستيكش نارنجي بود.

در آخر هم يه تشكر باحال بكنم از تمام راديو جواني ها كه ماهارو هم از ياد نبردن و به اون شعارشون كه ايران فقط تهران نيست عمل كردن(البته هنوز به طور كامل عمل نكردن كه...)

اما از ديدنشون واقعا خوشحال شدم و كلي حاليدم خيلي كيف داد اصلا يه روحيه ي ديگه اي گرفتم ديگه اصلا احساس نكردم كه پشتم خاليه خيلي باحال بود زيادي تعرف كردم بسه بسه آقا بسه دستشون درد نكنه والسلام.

(از اين قسمت به پايين براي افراد با زايعه ي قلبي توصيه نميشود ايول؟؟؟)

آقا و خانومي كه شما باشي راه برگشت يه اتفاق جالبي برام افتاد كه اصلا وقتي اون اتفاق برام افتاد به ياد همتون بودم خدا نصيب تك تكتون بكنه: هنگام بالا اوردن تو اوتو بوس نميدونم چرا يه دفعه به يادتون افتادم خيلي بهم روحيه داديد ممنون متشكر از اين لطف بي دريغتون.

گفته بوديم ميرويم اما نرفتيم حيف و اه.

اخرين گفتار ما در آذر ماه.

قرار بود من ديگه نيام اما حيفم اومد بزارم واسه بعد از امتحانات اخه خبرش 1 روز كمتر بود كه بعد از زدن اون پست پايينيه به دستم رسيد ديگه نميام مطمئن باشيد آخه قرار بود عكس ها رو به خانوم بهتاج هم تحويل بدم همراه با فيلم ها يه خورده اينجوري شد ديگه.

از اين به بعد خدا نگهدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار تا 1 ماه ديگه.

* الف. ميم. آي كيو نوشت در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

یه خبر رو بهتون بدم اونم برای اولین بار قبل از خبرگزاری رادیو جوان آنلاین:
یک برنامه جدید: قاصدک، به زودی از رادیو جوان.
شعرخوانی شعرای بنام ایران با صدای اصلی (اختصاصیه)...
شهریار، اخوان ثالث، سپهری، شاملو و...
* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

نخوانید...
بشنوید و مرور کنید...
***

 

دلم گم شده است٬
چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم...

تو اگر چشمانت را از من بپوشانی٬
کودک شرور آن سال ها می شوم و
شیشه پنجره ها را می شکنم...

تندباد را گرفتار می کنم٬
و خواب چشم ها را٬
مثل پرستویی مهاجر پر می دهم...

اگر تمام زمین را به نام من کنند٬
دوباره به شهر خودم باز می گردم...
آنجا چشمه ای هست که کودکی ام را در آن پنهان کرده ام...

تو هم هر کجا بروی٬
در دل من جا داری..
مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است؟؟؟
***

با صدای سعید پورمحمودی

* الف. ميم. آي كيو نوشت در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین انها در گرفت.

 

انها در باره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند. ارایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد

مشتری رسید:چرا باور نمی کنی؟

ارایشگر گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود می داشت. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جروبحث کند.ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از ارایشگاه بیرون امد در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و الوده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت: می دانی چیست. به نظر من ارایشگرها هم وجود ندارند.

ارایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من ارایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه! ارایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که

ان بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

ارایشگر گفت: نه بابا! ارایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

* هيچكس نوشت در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

اول بار كه بشر به فكر افتاد به هر فرد نامي نسبت دهد حكما به اين علت بود كه هر فرد خود مسئول خوبي و بدي انجام داده اش باشد...
آي كيو خوبي كرد پس تشويق گردد و چنانچه خطايي مرتكب شد تنبيهش را خودش متحمل شود...
اما متأسفانه ديده شده كه در خانه مجازي دوم اينجانب دوست يا دوستاني هستند كه از نامم سوء استفاده مي كنند...
عليرغم تذكر چند باره باز هم مشكل رفع نشده است...
پيشنهاد دادم كه كامنت ها را پسورديزه نمايند تا كامنت هاي پاستوريزه گذاشته شود، كه با وجود حمايت 15 تن از كهنه پارازيتي ها از اين طرح، مسأله مقبول درگاه تازه وارديت پارازيت واقع نگشت...
ممنونم از حاميان اين طرح و كليه كساني كه در برابر سوء استفاده از نام من در خانه دوم خودم مرا تنها نگذاشتند(اسامي به ترتيب حمايت):
منيره، gallaxy67، نان_عشق_راديو جوان، يه راديويي، آريانا، مجيد دلبندم، من ميگم، كودك تابستان، سمانه، حورا، كاتيون، عماد، بي سواد، مينا.يو و هيچكس
اگر نام كسي از قلم افتاد اميدوارم عفو كند...
اما در اين 10 روزي كه از مشاهده اولين سوء استفاده گذشته در انديشه ام كه آيا پارازيت باز هم جاي ماندن است؟؟؟
تصميم نهايي ام بر اين شد كه چنانچه طي هفته پيش رو اگر مجددا اين عمل زشت تكرار شد برخلاف ميل خود با اين خانه خداحافظي كنم و يا شايد اثاث كشي به خانه اي ديگر...
فعلا چند گزينه در پيش رو دارم، اگر خداحافظي ام در پارازيت قطعي شد همين جا اعلام مي كنم و گزينه انتخاب شده را هم جار مي زنم...
با نام خودتان، آي كيويي باشيد...
سه نقطه...
* الف. ميم. آي كيو نوشت در جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ