امروز (یعنی دیروز) به طلب یک سری اصلاحات راهی سلمانی شدم٬ پس از گذشت حدود سه ماه...
کار استاد «مجتبی» سلمان که به پایان رسید پرسید «گردنت رو با تیغ میزنی؟» خواستم بگم «مگه دیوانه ام یا مجنون؟؟؟» ولی متوجه شدم منظورش این است که یعنی خط دور گردن را با تیغ مرتب کنم؟ که در جواب گفتم: «نه٬ ماشین صفر» در یک حرکت کاملا غیر منتظره شاهد بودم که مجتبی خان اقدام به شستشوی دست نمود و در حرکتی انقلابی تر تا به خود آمدم دیدم جوانک شاگرد سلمان ماشین به دست روی گردن من مشغول کار است (خدا را شکر کردم که گفتم ماشین صفر و گردن خود را به تیغ ناشی ای چون او نسپردم!)...
به همان اندازه که اصلاح سرم طولید٬ مرتب کردن دور گردن را طولانی کرد٬ با خود اندیشیدم نکند رسم بر این است که مبلغ را ساعتی محاسبه می کنند!!!
در این افکار بودم که پروژه مرتب سازی خط دور گردن به پایان رسید...
در آینه نگریستم برای چندمین بار در آن روز به توصیه هیچکس...
حق الزحمه استاد را که شامل چند فقره اسکناس بی زبان می شد تقدیم استاد کرده از حجره اش خارج شدم...
تا منزل در بحر تفکر مستغرق بودم...
تفکر به خوبی اصلاحات و نتیجه زیبای اصلاح طلبی...
به تصویر زیبایی که در آینه دیدم فکر می کردم...
آری خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد٬ از این روست که زیبا نیز خلق می کند...
خود را جلوه ای از زیبایی ذات خالق یافتم...
بار دیگر که تمثال خود را در آینه موجود در آسانسور دیدم رو به آسمان با معبود چنین گفتم:
تبارک الله احسن الخالقین...
به راستی که حق باریتعالی در موردم چه خلقت زیبایی مرتکب شده است٬ در روز ازل...
(کی می تونه به اندازه من از خودش متشکر باشه؟؟؟!!!
)
(این نوشته فقط جهت مزاح بود و به هیچ وجه آدم خودپرستی نیستم٬ باور کنید...)