تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

پسورد اين پست به هيچ وجه عوض نميشه، دو نويسه هم بيشتر نيست...


بقيشو اينجا قايم كردم
* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:53 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

با دوستي راجع به رفاقت صحبت مي كردم، يه بوي جديدي رو واسه رفاقت توصيف كردم. بويي كه گاهي واقعا از رفاقت بلند ميشه. اون دوست عزيزتر از جان گفت: «اوه اوه! يه لحظه تجسم كن عجب بويي ميده! بوي اين توالت بين راهيا كه سال تا سال نمي شورنش!»

گر چه سخن اين دوست به شوخي بود، ولي الحق كه حكيمانه بود...

ميگن در مثل مناقشه نيست...

دستشويي جاييه كه اگه بهش رسيدگي نشه بوي گندش عالمگير ميشه، ولي اگه حواسمون بهش باشه و هر از گاهي براي نظافتش وقت بذاريم، در موقع نياز به شدت به كمكمون مياد...

البته ناگفته نمونه كه دستشويي كثيف و بدبو هم كار رو راه ميندازه، پس نبايد بهش بد و بيراه گفت...

خلاصه اينكه براي اينكه از دوستي هامون لذت ببريم، بهتره هر از گاهي براي «نظافت» دوستي ها وقت صرف كنيم...

---
با تشكر از ميلاد تائبي به خاطر اينكه جرقه اين پست رو توي ذهنم ايجاد كرد...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:50 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين










---

كاش دل آدم ها به همين سفيدي بود...

برخلاف بعضي دوستان كه صداقت دارند و وجود، برخي نامرد و بي وجودند...

كاش ميشد صفات انساني را بعد از خلقت انسان ها هم تقسيم كرد تا بعضي اينگونه از مردانگي خود رنج نبرند و بعضي از نامردي كه در وجودشان جا خوش كرده احساس لذت نكنند و كمي مسئول باشند! مسئول اعمالي كه انجام مي دهند...

توي اين مدت خيلي دلخور شدم از خيليا، ولي خوشم از دوستي كه امشب يه دفعه ديگه مردانگيش رو براي من ثابت كرد...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3:10 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

كاش قبل از نشون دادن عكس العمل بذاريم كار طرف تموم بشه، يا كلامش منعقد بشه...

كاش كساني كه در مقابل توهين به ديگران جبهه ميگيرن، خودشون تهمت نزنن كه كلامشون تأثير گذار باشه...

كاش كمي به هم اطمينان داشته باشيم...

كاش حدود خودمون رو حفظ مي كرديم...

كاش هنوز هم حفظ حرمت ها، برامون حرمت داشت...

كاش با آگاهي صحبت مي كردم، نه فقط به منظور دفاع از يه فرد يا عقيده خاص...

كاش هميشه...

بي خيال! با كاش گفتن هيچي درست نميشه...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:51 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

سلام...

اينم از قولي كه داده بودم...

جزيره ناشناخته 1
جزيره ناشناخته 2
جزيره ناشناخته 3

علي كوچولو

متأسفانه ساير موزيك ها رو پيدا نكردم...

صبح عازم سفرم و امسال هم بخش عمده عيد رو مشهدم و نايب الزياره همه شما عزيزان...

ضمنا كماكان فراخوان ارسال عكس هاي جشن آغاز به قوت خود باقي است...

عيد همگي مبارك...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

بعد گفتند که این خوب نشد / لایق خادم محبوب نشد
پیش خود فکر به حالم کردند/ اَنسپِکتُر ژنرالم کردند
چند مه رفت و ماژورهال آمد / شُشم از آمدنش حال آمد
یک معاون هم از آن کج کُلهان / پرورش دیده در امعاءِ شَهان
جَسته از بینی دولت بیرون / شده افراطیِ افراطیون
آمد از راه و مَزَن بر دِل شد / کار اهل دل از او مشکل شد
چه کُنَد گر مُتِفَرعِن نشود / پس بگو هیچ معاون نشود!
الغرض باز مرا کار افزود / که مرا تجربه افزون تر بود
چه بگویم که چه همت کردم / با ماژورهال چه خدمت کردم
بعد چون کار به سامان افتاد / آدژُوان تازه به کوران افتاد
رشته کار به دست آوردند / در صفِ بنده شکست آوردند
دُم علم کرد معاون که منم / من در اطرافِ ماژور مؤتمنم
کار با من بُوَد از سَر تا بُن / بنده گفتم به جهنم تو بِکُن!
داد ضمناً ماژورم دلداری / که تو هر کار که بودت داری
باز شد مشغله تفتیش مرا / دارد این مشغله دل ریش مرا
کاین اداره به غلط دایره شد / چون یکی از شُعَبِ سایره شد
اندر این دایره یک آدم نیست / پرسنل نیز به آن مُنضَم نیست
شعب دایره من کم شد / شیر بی یال و دم و اشکم شد
من رئیس همه بودم وقتی / مایه واهمه بودم وقتی
آن زمان شمر جلودارم بود / اَصْبَحی کاتب اسرارم بود
رؤسا جمله مطیعم بودند / تابعِ امر منیعم بودند
حالیا گوش به عرضم نکنند / جز یکی چون همه فرضم نکنند
آن کسانی که بُدند اذنابم / کار برگشت و شدند اربابم
با حقوقِ کم و با خرج زیاد / جِقّه چوبیم از رُعب افتاد
روز و شب یک دم آسوده نیم / من دگر ای رفقا مردنیم

اینم از بخش پایانی…

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:4 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

گويا اشتباه شده بود و با اشعار بعدي حساب كرده بودم...
آخه اين شعر خودش اونقدر نيست كه هشت قسمتش كنم. قسمت بعدي قسمت آخرشه...
---
(انقلاب ادبي محكم شد/فارسي با عربي توأم شد)
درِ تجديد و تجدد وا شد/ادبيّات شلم شوربا شد
تا شد از شعر برون وزن و رَوي/يافت كاخ ادبيات نُوي
مي كُنم قافيه ها را پس و پيش/تا شوم نابغه دوره خويش
گِله من بُوَد از مشغله ام/باشد از مشغله من گِله ام
همه گويند كه من اُستاد/در سخن دادِ تجدد دادم
هر اديبي به جلالت نرسد/هر خَري هم به وكالت نرسد
هر دَبَنگوز كه والي نشود/دام اِجلالُه العالي نشود
هر كه يك حرف بزد ساده و راست/نتوان گفت رئيس الوزراست
تو مپندار كه هر احمق خر/مُقبِل السَّلطنه گردد آخر
كارِ اين چرخِ فلك تو در توست/كس نداند كه چه در باطن اوست
نقدِ اين عمر كه بسيار كم است/راستي بد گذراندن ستم است
اين جوانان كه تجدد طلبند/راستي دشمن علم و ادبند
شعر را در نظرِ اهل ادب/صبر باشد وَتَد و عشق سَبب
شاعري طبعِ روان مي خواهد/نه معاني نه بيان مي خواهد
آن كه پيش تو خدايِ ادبند/نكته چينِ كلماتِ عربند
هر چه گويند از آن جا گويند/هر چه جويند از آنجا جويند
يك طرف كاسه شأن و شرفم/يك طرف با همه دارد طرفم
من از اين پيش معاون بودم/نه غلط كار و نه خائن بودم
... آمد و معزولم كرد/سه مه آواره و بي پولم كرد
چه كنم مركزيان رشوه خورند/همگي كاسه بَر و كيسه بُرند

بعد التحریر: دیروز دومین سالگرد بلاگ نویسی من بود. سال دوم پرفراز و نشیب تر بود…
توی سال دوم بود که من آدرس جدید دست و پا کردم اما توی همون سال هم اون آدرس به علت زیاده خواهی و مسئولیت نشناسی میزبانم از بین رفت…
امیدوارم توی سال سوم مجدد اون آدرس رو پس بگیرم…
خلاصه اینکه سال سوم، دیدی تو رو هم دیدم؟؟؟

* الف. ميم. آي كيو نوشت در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

به علت عدم انتخاب بيت مناسب براي پايان قسمت اول، از سه بيت قبل مي نويسم:
هر چه گفتي تو اطاعت كردم/صرفِ جان، بذلِ بضاعت كردم
حق تو را نيز چو من خوار كند/به يكي چون تو گرفتار كند
دوري و بي مزگي باز چرا/من كه مُردَم ز فراقت، دِ بيا
بكشي همچو من آهِ دگري/بشوي چشم به راهِ دگري
تا تو هم لَذَّتِ دوري نَچَشي/دست از كشتنِ عاشق نَكَشي
اين سخن ها به كه مي گويم من/چاره دل ز كه مي جويم من
دايم انديشه و تشويش كنم/كه چه خاكي به سر خويش كنم
يك طرف خوبيِ رفتار خودم/يك طرف زحمتِ همكارِ بَدَم
يك طرف پيري و ضعفِ بصرم/يك طرف خرجِ فرنگِ پسرم
دايم افكنده يكي خوان دارم/زائر و شاعر و مهمان دارم
هر چه آمد به كَفَم گُم كردم/صرفِ آسايشِ مَردم كردم
بعدِ سي سال قلم فرسايي/نوكري، كيسه بُري، مُلايي
گاه حاكم شدن و گاه دبير/گَه نديمِ شَه و گَه يارِ وزير
با سفرهايِ پياپي كردن/ناقه راحت خود پي كردن
گَردِ سرداريِ سلطان رُفتن/بله قربان بله قربان گفتن
گفتن اين كه مَلِك ظِلِّ خداست/سينه اش آينه غيب نماست
مدّتي خلوتيِ خاص شدن/همسرِ لوطي و رقّاص شدن
مرغِ ناپُخته ز دَوْري بُردن/رويِ نان هِشتَن و فوري خوردن
ساختن با كمك غير و كمك/از برايِ رفقا دوز و كلك
باز هم كيسه ام از زر خالي است/كيسه ام خالي و همّت عالي است
با همه جُفت و جَلا و تك و پو/دان ما پُش ايلْ نيامِمْ اَنْ سُلْ سو
نه سري دارم و نه ساماني/نه دهي، مزرعه يي، دُكّاني
نه سر و كار به يك بانك مراست/نه به يك بانك يكي دانگ مراست
بگريزد ز من از نيمه راه/پول، غول آمد و من، بسم الله
من به بي سيم و زري مأنوسم/ليك از جاي دگر مأيوسم
كارِ امروزه من كارِ بدي است/كارِ انسان قليل الخردي است

ادامه دارد...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

یه چند روزی بود که دلم می خواست آپ کنم تا همگان بدانند که من زنده ام، دیدم که خب این که از روی جوابیه کامنت ها مشخصه و حتی خیلی هم تابلوئه. این شد که رفتم پی یه دلیل دیگه که گیر نیاوردم…

بنابراین بی خیال به روز رسانی شدم و رفتم پی مطالعه.

از اونجایی که ارادت خاصی خدمت ایرج میرزا دارم باهاش خلوت کردم. مشغول ایرج خوانی بودم که به مثنوی انقلاب ادبی رسیدم. دیدم خیلی شعر قشنگیه و قدیمی هم نشده. از اون شعراست که به درد هر زمانی می خوره. این بود که تصمیم گرفتم واسه آپم بنویسمش، اما انگیزه نداشتم…

در جستجوی انگیزه بودم که یه انگیزه خوب به ذهنم رسید: آپ می کنم تا همگان بدانند که من کی هستم…

تا اینجای کار به خوبی و خوشی گذشت اما یه مشکل دیگه، اونم اینکه چون مثنویش یه خورده طولانی بود هم از حوصله من خارج بود که تایپ کنم، هم احتمالا از حوصله خواننده. این شد که تصمیم گرفتم در هشت قسمت آپ کنم تا هم همگان بیشتر بدانند که من کی هستم، هم اینکه خوندن شعرش خسته کننده نمیشه. البته اگه پشت سر هم می نوشتم هم خسته کننده نبود، چون خیلی شعر رو روون سروده این شاعر فقید…

این شما و این قسمت اول:

ای خدا باز شب تار آمد/نه طبیب و نه پرستار آمد
باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه/آن سر زلف و بُناگوش چو ماه
دردم از هر شبِ پیش افزون است/سوزشِ عشق ز حد بیرون است
تندتر گشته ز هر شب تَبِ من/بدتر از هر شبِ من امشبِ من
نکند یادِ من آن شوخ پسر/نه به زور و نه به زاری و نه زر
کارِ هر دردِ دگر آسان است/آه از این درد که بی درمان است
یا رب آن شوخ دگر باز کجاست/کاتش از جانِ من امشب برخاست
باز چشمِ که بر او افتاده است/که دلم در تک و پو افتاده است
به بِساطِ که نهاده است قدم؟/که من امشب نشکیبم یک دم
بر دلم دایم از او بیم آمد/تِلْگِرافاتْ به بی سیم آمد
ساعتِ ده شد و جانم به لب است/آخر ای شوخ بیا نصف شب است
گر یایی تو شوم دیوانه/عاشقم بر تو، شنیدی یا نه
هر چه گفتی تو اطاعت کردم/صرفِ جان، بذل بِضاعت کردم
حق تو را نیز چو من خوار کند/به یکی چون تو گرفتار کند
دوری و بی مَزِگی باز چرا/من که مُرْدم ز فِراقت دِ بیا

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

گویا باز هم خبری در راه بود...

باری دیگر صفای گلی را از چمن ما درغ کرد این گلچین روزگار...

در اوج ناباوری خبری را که گوینده صدای جوان اعلام کرد شنیدم:

منوچهر احترام، طنز پرداز پیشکوست کشورمان درگذشت.

کاش حال نا خوش من هم همین قدر کوتاه می بود...

تا همین الآن نمیخواستم باور کنم، ولی تشییع پیکرش جایی برای تکذیب ها باقی نگذاشت...

خودش رفت، ولی حسنی ماند، ده شلمرود جاوید شد، همذات پنداری دوران کودکی من با حسنی معروف مجدد برایم یادآوری شد...

به نظرم عده ای حیفند که بگوییم درگذشتند، باید بگوییم جاوید شدند...

خدا که یقینا رحمتش می کند، پس از خدا چیز دیگری طلب میکنم، آن هم اینکه باشند کسانی که راه آن عزیز را ادامه دهند...

---

در همین رابطه:

منوچهر احترامی- ویکی پدیا

منوچهر احترامی ورپرید- محمود فرجامی

حسنی تک و تنها شد...- بوالفضول الشعرا

و بسیاری دیگر از دوستانی که نوشتند و من به جهت کم حوصلگی و ذیق وقت تک تک لینک نمی کنم...

* الف. ميم. آي كيو نوشت در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ